کاوش در تپه یحیی

مقایسه گزارش های علمی دو باستان شناس



وحید عسکرپور



چکیده: تپه یحیی یکی از مهم ترین محوطه های استقراری پیش از تاریخ جنوب شرق ایران است. این محوطه محتوی آثاری است که مشابه آنها در محوطه های باستانی واقع در شمال شرق فلات ایران، بین النهرین، دره سند و حتی آناتولی یافت شده است. آنچه در این گفتار مورد توجه قرار گرفته، مقایسه گزارش ها و تفاسیر دو باستان شناس دارای دو چارچوب ذهنی متفاوت است که در این محوطه فعالیت کرده اند. هدف از این کار نشان دادن تفاوت تفاسیر باستان شناختی با توجه به تفاوت در بافت فرهنگی مرتبط با آن تفاسیر است. در این زمینه بحث «تکامل علم» به چالش کشیده شده و موضوع تحول نگاه به مواد مورد استفاده دانشمندان به میان آورده می شود. نشان داده خواهد شد که حتی مرحله مشهور به «توصیف داده ها» نیز که در گزارش ها نمود دارد، برخلاف اعتقاد بسیاری از علما، نه تنها خالی از تفسیر نیست، بلکه حتی نفس گردآوری و توصیف داده ها عملی تفسیری است که در درون «سرمشقی»  مشخص صورت می گیرد.



کلیدواژه ها: سرمشق، تحول نگاه علمی، باستان شناسی نو، باستان شناسی بافتی، روایت، تپه یحیی





مقدمه

1. «تپه یحیی» محوطه ای باستان شناختی است که در دره سقون واقع در استان کرمان، در 220 کیلومتری جنوب شهر کرمان و 130 کیلومتری شمال تنگه هرمز قرار دارد. این محوطه تپه ای به ارتفاع 8/19 متر و قطر 187 متر است و در سال 1967 میلادی توسط تیم بررسی دانشگاه هاروارد به سرپرستی لمبرگ کارلوفسکی شناسایی شد. تپه یحیی از نوسنگی جدید(5000ق.م.) تا اوایل ساسانی(300م.) مسکون بوده است. امروزه، لایه های متعلق به هزاره های ششم تا سوم پیش از میلاد تماماً منتشر شده اند، در حالی که لایه های مربوط به دوره های جدیدتر در دست مطالعه هستند. گاهنگاری تپه یحیی از قدیم به جدید به شرح زیر است:

دوره   VII: 5000 تا 4500 ق.م.

دوره VI-VC: 4500 تا 3600ق.م.

دوره VA-B: 3600 تا 3200ق.م.

دوره IVC: 3100 تا 2800ق.م.

دورهIVB6-1: 2400 تا 2000ق.م.

دوره IVA: 1800 تا 1400ق.م.

دوره III: 800 تا 500ق.م.

دوره II: 500 تا 275ق.م.

دوره I: 200ق.م تا 300م.

پس از یک گمانه زنی مقدماتی در سال 1967، شش فصل کامل کاوش در تپه یحیی صورت پذیرفت(71-1968، 1973، 1975). این محوطه کماکان تنها توالی لایه¬ نگاشتی بلندمدت را در تمامی منطقه جنوب شرقی پارس در اختیار می گذارد. 

دوره VII با چهار زیردوره مشخص می شود. بهترین معماری برجای مانده از این دوره یک سکونتگاه چند اتاقه و اتاق های ذخیره سلول مانند است که کمتر از 2 متر مربع هستند. سکونتگاه هایی مشابه این در دوره های VI و V نیز نمودار می شوند. مواد فرهنگی بیگانه و وارداتی موجود در محوطه نشان دهنده وجود ارتباطات دور برد در هزاره های ششم و پنجم پیش از میلاد دارد. گوسفند، بز و گاو در میان بقایای جانوری دوره های اولیه محوطه دارای فراوانی هستند. در مورد سفالگری، ظروف خشن، ساده و دارای شاموت گیاهی دوره های آغازین، جای خود را به گونه های متنوعی از ظروف منقوش می دهند. بخصوص ظروف دارای شاموت گیاهی بدین خاطر جالب توجه هستند که در آن ها با استفاده از فن ثبت نشده ای معروف به «ساخت ورقه های متوالی»  ظروف سفالین بزرگتری ساخته می شدند. مهرهای استوانه ای و عناصری که مشابه آنها در محوطه های مربوط به آغاز عیلامی و عیلامی جنوب غرب ایران چون شوش و تل ملیان یافت شده است از دوره IV نمایان می شوند. در این دوره همچنین کاسه های لبه واریخته و سفالینه چند رنگ نیز پیدا شده است.

دوره III مهم ترین سکونتگاه عصر آهن محوطه را شامل می شود. سفالینه های لایه های جدیدتر ویژگی هایی از سفالینه های هخامنشی را نمایان می کند. درحالی که ظروف سنگی آن مشابهت هایی را با داده های خلیج عمان دارند. سفالینه های دوره II ظروف زاویه داری با مفاهیم فرعی هلنیستی هستند. از دوره I نیز کتیبه ای به خط فارسی میانه به دست آمده است.


2. دکتر لمبرگ کارلوفسکی در 2 اکتبر 1940 در پراک چکسلواکی به دنیا آمد. در دوران نوجوانی به ایالات متحده رفته و مطالعات دانشگاهی خود را در کالج دارتموث آغاز کرد. در سال 1959 مدرک کارشناسی خود را دریافت کرده و به دانشگاه پنسیلوانیا رفت. پس از پنج سال مدرک دکترای خود را اخذ کرد. او پس از دریافت مدرک خود، به عنوان متخصص بخش باستان شناسی خاورمیانه در دانشگاه هاروارد مشغول به تدریس شد. او در طول این مدت در سوریه، عربستان سعودی، و تپه یحیی ایران کاوش هایی را انجام داده است. همچنین در کاوش هایی در ترکمنستان، ازبکستان و کوه های آلتای واقع در جنوب سیبریه مشارکت داشته است. او در سال 1999 در پنج پی بلوچستان پاکستان کاوشی بلندمدت را صورت داده است. این محوطه سکونتگاهی عمده در شهرنشینی عصر مفرغ است.

 

3. دانیل پاتس پس از پشت سر گذاشتن دوره کارشناسی خود در دانشگاه هاروارد همراه با پروفسور نیسن در دانشگاه فری برلین به مطالعه پرداخت. پس از آن مدرک دکترای خود را در هاروارد اخذ کرد. او به مدت 11 سال در دانشگاه های اروپایی ( کپنهاک، 81-1980 و 91-1986؛ فری برلین، 86-1981) به تدریس اشتغال یافت. از سال 1991 تاکنون نیز در دانشگاه سیدنی به تدریس می پردازد. بیشتر فعالیت های میدانی او در ایران (1973، 1975 و 2002)، عربستان سعودی(78-1977، 83-1982) و امارات متحد عربی(1998-1986) صورت پذیرفته است.


4. باور قرن نوزدهمی دستیابی به علم «تجربی اثباتگرایانه» که شالوده در فیزیک نیوتنی و دستاوردهای گالیله و کپرنیک داشت در قرن بیستم و با به وجود آمدن حلقه ای دانشمندانه در قلب اروپا همچنان به حیات خود ادامه داد: «حلقه وین». کارناپ  یکی از فعالترین اعضای این حلقه بوده و همچون سایر اعضای آن بیش از پیش بر نحوه بیان «واقعیات تجربی» از طریق زبان تأکید کرده و سعی بر آن دارند تا با تفکیک «ابژه- جمله های واقعی» شرایط را جهت تقویت علوم انسانی و طبیعی جهانشمول برخوردار از گفتاری واحد فراهم کنند. اگرچه به نظر کارناپ و اعضای حلقه وین، پوپر «اختلافات خود و ما را بیش از اندازه بزرگ جلوه می دهد»، با این حال تفاوت بین تفکر وین و پوپر به همان شدت تفاوت بین اثبات گرایی و ابطال گرایی است؛ هرچند هر دو نسبتی نزدیک با «فیزیکی انگاری» داشته باشند.

باید پذیرفت که نقادی های کارل پوپر، منجر به گشایش مسیر جهت فراروی از استقراگرایی خام و داده گرایی علمی شد. او خود جزو نخستین کسانی بود که اذعان داشت علم و گزاره های علمی نه با داده ها، که با چارچوبی ذهنی به نام «نظریه» آغاز می شود که خود محصول شرایط فراعلمی حاکم بر اجتماع است. 

ایمره لاکاتوش در این رابطه چنین نتیجه می گیرد که « برنامه پژوهشی در جریان تحقیق براساس دیالکتیک ساده حدس و گمان و ردهای تجربی پیش نمی رود. کنش متقابل میان تکوین برنامه و بررسی تجربی بسیار متغیر است. اینکه کدام نقشینه نظری تحقق می یابد در موارد بسیاری وابسته به اتفاقات تاریخی است»(کوهن، 1383:55). 

کوهن مبحث «سرمشق» را به پیش می کشد. مقصود او از سرمشق «دستاوردهای علمی مورد پذیرش همگانی است که برای یک دوره زمانی، الگوهای مسایل و راه حل ها را برای جامعه ای از کارورزان فراهم می آورد»(همان:76). بدین ترتیب، گزاره های علمی بیش از آنکه متأثر از داده های تجربی و استقرایی باشند، محصول الگوها و شالوده هایی پیشینی هستند که مبتنی بر داده های موجود که خود نیز براساس چارچوب های ذهنی خاص خویش گردآمده اند ایجاد می شوند. شاید این گزاره نیز فاقد قطعیت متافیزیکی باشد، اما، علم با فرضیات مبتنی بر نظریات پیشینی آغاز می شود که خود محصولات تاریخی محیط های اجتماعی هستند.


5. مقایسه گزارش های دو باستان شناس که در یک محوطه واحد به پژوهش دانشمندانه پرداخته اند در راستای آشکار ساختن خصلت «تأویلی» آنچه «توصیف صرف» خوانده می شود راه گشاست. کارلوفسکی و پاتس اگرچه هر دو روی داده هایی یکسان به پژوهش پرداخته اند، گزارش های متفاوتی را ارایه کرده اند. انتظار اثبات گرایان این است که مطالعه داده های یکسان گزارش های توصیفی مشابهی را در پی داشته باشد. در حالی که این امر در مورد این دو صدق نمی کند. علت چیست؟ آیا می توان ادعا کرد که درجه دانشمندانه بودن گزارش های یکی از آنها کمتر از دیگری است؟ هر دوی این باستان شناسان روی داده هایی تجربی به فعالیت پرداخته اند و هر دو نیز در فعالیت های خود از روش هایی چون مشاهده، تجربه، آمار و اندازه¬ گیری بهره برده اند. بنابراین چگونه می توان از «درجه» دانشمندانه«تر» بودن یکی نسبت به دیگری سخن گفت؟ شاید دلیل این تفاوت در بافت هایی باشد که این دو «دانشمند» در آن پرورش یافته اند. آنها به هر حال از چارچوب ها و الگوهای «علمی» متفاوتی نسبت به هم برخوردارند. «کل نگری» کارلوفسکی و «جزء نگری» پاتس می تواند محصول همین تفاوت در بافت ها و الگوها باشد. کارلوفسکی خود در پیش درآمدی که بر گزارش اخیر پاتس(2001) نگاشته به اهمیت امر «تفسیر» در توصیف داده های علمی اشاره ای کرده است. تفسیر به معنای آمد و شدی مداوم و بی پایان از ذهن شناسا به متعلق شناسایی و بالعکس است. از این رو همان طور که هادر(2004) نیز در جایی اذعان کرده است، تفسیر در نوک کلنگ باستان شناس جای دارد. 


مقایسه دو گزارش:

روش و نظر

لمبرگ کارلوفسکی پس از آنکه به بررسی مواد موجود در موزه پی بادی  پرداخت و  بدین ترتیب با داده های متعلق به تپه یحیی که توسط اورل اشتاین گردآوری شده بود آشنا شد ترغیب شد تا در قسمت جنوب شرق فلات ایران به مطالعه و پژوهش در زمینه فرهنگ های پیش از تاریخ خاورمیانه بپردازد. پرداختن به این موضوع از وظایف اصلی او در دانشگاه هاروارد بود(potts, 2001). او به عنوان مدرس این دانشگاه مسئول تدریس پیش از تاریخ خاورمیانه بود و به گفته خود، همین امر نیز باعث شد تا به خاورمیانه و ابتدا به سوریه قدم بگذارد.

او در سال 1967 با پشتیبانی دانشگاه هاروارد به بررسی دره سقون و محوطه تپه یحیی پرداخت. پس از آن، خلاصه ای از آنچه را که در این بررسی مهم می دانست در نشریه ایران فهرست کرد(Lamberg-Karlovsky, 1968): « بدست آمدن گونه سفالی هم افق با تل ابلیس که تأثیر دوره اوروک را نمایان می سازد»، « یافتن سفالینه های هم افق با بلوچستان و نیز سفالینه های سیاه روی نخودی غرب»، «ظروف استاتیت که نمایان سازنده برهمکنش شرق و غرب است». این ها مهم ترین نکاتی بود که لمبرگ کارلوفسکی از بررسی تپه یحیی اخذ کرده بود. 

بهتر است یک بار به شکلی نکته سنجانه این «مهم»ها را به تأمل درآوریم. سفالینه و گونه شناسی «منطقه ای» آن در اینجا حایز توجه است. این امر را که سفالینه بتواند معرفی قومی یا منطقه ای در نظر آید و نوعی «جامعه شناسی» به همراه داشته باشد از ساکت(1977) آموخته ایم. این که سبک های سفالی خاص متعلق و بومی مناطقی خاص بوده و احیاناً معرف فرهنگی خاص هستند و حضور آنها در مناطق دور دست نشان از تأثیر و تأثرات بینافرهنگی دارد، چیزی است که البته از سرمشق تحول محور و انتشارگرا حاصل می شود که این هردو در باستان شناسی نو نیز ردپاهایی دارند. لمبرگ کارلوفسکی خود را باستان شناسی نو می داند و البته نیز با توجه به مکان پرورش او که امریکا- زادگاه این رویکرد- باشد این انتساب صادق است. او از روش های «آماری» جهت شناسایی «الگوهای پیش از تاریخی پیرامون تپه یحیی»(1976) نهایت بهره را می برد. هم روش او و هم محتوای موضوعی اش نشان باستان شناسی تحلیلی- انسان شناختی ای را بر خود دارد که در دهه های شصت و هفتاد میلادی با اشخاصی چون بینفورد(1962) و کلارک(1968) به بلوغ رسید.

او پس از بررسی سال 1967، نتایج دو فصل کاوش خود را در سال های 1968 و 1969 در گزارشی اولیه توسط دانشگاه پهلوی شیراز منتشر کرد. آنچه در جای جای این گزارش حایز اهمیت است تکیه و تمرکزی است که بر روی سفال وجود دارد. دوره بندی ها، بخصوص در مورد دوره iv عمدتاً بر مبنای بقایای معماری صورت گرفته است. با این حال آنچه منجر به شکل گیری زیردوره ها شده تفاوت های «آماری» موجود در میان قطعات سفالین است. او خود در جایی در شرح تفاوت بین دو زیردوره iva  و ivb چنین اظهارنظر می کند که:« ... در حقیقت از لحاظ سفالینه، تفاوت های موجود بین iva و ivb گسترده تر از آن است که به عنوان تفاوت های زمانی، فرهنگ های جایگزین یا تغییرات سریع سبکی در نظر آید.»(1970:67)

در جای جای گزارش لمبرگ کارلوفسکی که براساس دوره های شش¬گانه او تنظیم شده است، مقایسه سفال ها و سبک های موجود در تپه یحیی با محوطه های باستانی دور و نزدیک فراوان به چشم می خورد. گویی آنچه برای گزارشگر این محوطه حایز اهمیت است نشان دادن مشابهت های موجود بین مواد فرهنگی این محوطه و سایر محوطه هاست. 

او تپه یحیی را با توجه به ساخت های معماری به شش دوره تقسیم کرده است: دوره vi قدیمی ترین دوره شناسایی شده او است که تا 5000 ق.م به عقب می رود. دوره v از 3800 ق.م آغاز می شود و تا 3400ق.م ادامه می یابد که خود به سه زیردوره تقسیم می شود. دوره iv در روایت لمبرگ کارلوفسکی بلافاصله از 3400 ق.م آغاز شده و تا 2500ق.م به دو زیردوره تقسیم می شود. او از 2500ق.م تا 2100 ق.م شکافی را تشخیص می دهد که بلافاصله پس از آن زیردوره جدید دوره iv آغاز شده و تا 1800 ق.م ادامه می یابد. بین این زیردوره و دوره iii نیز شکافی حدود 1300 ساله وجود دارد و خود دوره iii نیز تا 500 پیش از میلاد امتداد دارد. این محوطه تا 300 میلادی مسکون بوده و در دوره ساسانی به دلایلی(؟) ترک می شود. در این روایت دوره vi به فرهنگ نوسنگی با سفال خشن تعلق دارد. دوره پنج مربوط به «فرهنگ تپه یحیی» است. دوره iv با دوران آغاز عیلامی و عیلامی تقارن دارد. دوره iii مربوط به عصر آهن است. دوره ii متعلق به فرهنگ هخامنشی بوده و دوره I نیز مربوط به عصر ساسانی است. این، روایتی است که لمبرگ کارلوفسکی در رابطه با گاه نگاری تپه یحیی نقل می کند. 

در مجموع آنچه را که از گزارش های لمبرگ کارلوفسکی استخراج می شود می توان به صورت خطوط کلی زیر بیان نمود:

- به کارگیری روش های آماری در لایه نگاری

- تمرکز بر روی سبک های سفالی به مثابه معرف های راستین محلی/ قومی

- ورود به حیطه های انتشارگرایی و تأثیرات قومی/ منطقه ای با تکیه بر سفال

- تکیه بر شباهت های قومی و منطقه ای 

- به کارگیری اصطلاحاتی چون «فرهنگ یحیی»، «عصر آهن» و «فرهنگ عیلامی» در یک-جا

- جداسازی زیردوره ها مبتنی بر تفاوت های آماری قطعات سفالین

دانیل پاتس(2001) بر محوطه های باستانی دوسوی خلیج فارس متمرکز است و طبیعی است که به تپه یحیی نیز، به عنوان مهمترین محوطه باستانی جنوب شرق ایران مراجعه کند. او در گزارشی که زیر نظر لمبرگ کارلوفسکی تهیه می کند، بر روی دوره iv این تپه متمرکز می شود. هدف او از تهیه این گزارش، به بیان خودش، تأثیرگذاری بر سازمان دهی مواد متعلق به دوره iv در سطوح مکانی، لایه نگاشتی و گاه نگاشتی است. به تعبیر او، «این حدیث نفس چنان تنظیم شده است تا پیوندهای بافتی یافته ها را مغتنم شمارد.»(2001:XLV).

روش کار او نیز بیانگر این هدف و خواست اوست. او برخلاف زیردوره بندی کلی لمبرگ کارلوفسکی، دوره iv را به 7 زیردوره تقسیم می کند. او البته این کار را در بطن زیردوره های A تا C لمبرگ انجام می دهد. بدینصورت که B را به شش بخش و C را به دو بخش تقسیم می کند. با این حال هریک از این زیر-زیردوره ها را نیز به «نواحی» و «اتاق ها»یی مجزا بخش بندی کرده و هریک از آنها را جداگانه و با این حال در ارتباط با سایرین مورد مطالعه قرار می دهد. این دوره بندی بیش از آن که به قطعات سفالین و تا حدی نیز بقایای معماری اتکا داشته باشد، بر مبنای مجموعه و ترکیبی از این عناصر در ارتباط با یکدیگر بنا شده است. 

نفس بکارگیری چنین روشی خواه ناخواه نظر را از مطالعات بینامحوطه ای به سمت مطالعات درون محوطه ای هدایت می کند. از همین رو هم هست که گزارش پاتس بر «کارکرد» و «جایگاه» هریک از اجزای مطالعاتی در درون یک کل تمرکز یافته است. او حتی در آن جایی-که بحث شباهت برخی سفالینه ها با مواد متعلق به فرهنگ های سواحل دریای عمان به میان کشیده می شود نیز بیشتر مایل است از «تفاوت» در خمیره و یا نحوه ساخت آنها دم زند تا شباهت های بین آنها. البته او به مسایلی چون «الگوهای تجارت در هزاره سوم»(1993) و گاه نگاری تطبیقی محوطه های شرق و جنوب شرق ایران(2003) نیز می پردازد، اما آنچه در این جا اهمیت دارد، نحوه گزارش نویسی اوست که بر بافت های به هم پیوسته و کارکردهای آنها و «فرایندهای» در زمانی آنها بنیان یافته است.  

پاتس در رابطه با دوره iv روایتی متفاوت از لمبرگ کارلوفسکی بیان می کند. او برخلاف پاتس که یک پیوستگی را بین دوره های v و iv بیان می کند، «شکافی» قابل توجه را بین این دو دوره تشخیص می دهد. این شکاف 600 تا 700 سال به طول می انجامد. با توجه به این شکاف است که پاتس بیان می کند «تپه یحیی در طی دوره های ivb و ivc داستان های بسیاری برای گفتن دارد»(2001). او از عدم پیوستگی بین فرهنگ های پیش و پس از این شکاف سخن می گوید و فرهنگ ivc2 را متعلق به گروه جدیدی می داند که از فرهنگ های هندواروپایی تأثیر پذیرفته اند. 

پاتس اگرچه بیشتر بر هزاره های چهارم و سوم این محوطه عطف توجه نموده، با این حال در جایی(2004) نیز در رابطه با گاه نگاری دوره های قدیمی تر، اظهارنظرهایی برخلاف لمبرگ کارلوفسکی کردهاست. او دوره v را به سه زیردوره تقسیم کرده است. همچنین زمان پایان این دوره را نیز 200 سال به جلو آورده و در 3200 ق.م دانسته است. همچنین دوره vi لمبرگ کارلوفسکی را نیز کوچک کرده است. لمبرگ-کارلوفسکی دوره vi را به پنج زیردوره تقسیم کرده و زیردوره vic-e را مقارن با 4500 تا 5000 ق.م و آغازی ترین مرحله استقراری تپه یحیی دانسته بود. در حالی که پاتس این دوره را بدون هیچگونه زیردوره ای با زیردوره vc یک کاسه کرده و تاریخ 4500 تا 3600 ق.م را برای آن در نظر می گیرد. بدین ترتیب زیردوره vic-e لمبرگ کارلوفسکی را نیز تحت عنوان دوره vii معرفی می کند. همه این دگرگونی ها، اگرچه نه الزاماً، می توانند مبین نگاه جزیی نگر و درون محوطه ای پاتس، برخلاف نگاه کلی نگر و بینامحوطه ای لمبرگ کارلوفسکی در نظر آیند.


مبحث:

لمبرگ کارلوفسکی و پاتس: کلی نگری در برابر جزیی نگری

پس از پشت سر گذاشتن مبانی روش شناختی گزارش های لمبرگ کارلوفسکی و پاتس و مقایسه آنها با یکدیگر می توان در رابطه با بنیان های سرمشق گونه علمی هر یک از آنها به بحث نشست. آنچه بیش از همه توجه لمبرگ کارلوفسکی را به خود معطوف داشته تأثیر و تأثرهای بینافرهنگی است که بخصوص در هزاره سوم ق.م تپه یحیی قابل مشاهده است. در این میان آنچه او را در توصیف داده های تپه یحیی در داخل گزارش هدایت می کند اصل «شباهت» است. این اصل نشان از «تعمیم» دارد. 

بخش دیگر شالوده ای که توصیفات لمبرگ کارلوفسکی بر پایه آن بنا شده این اصل است که «سبک های سفالی معرف های خطاناپذیر و قابل اعتماد فرهنگ های منطقه ای در پیش از تاریخ هستند». این اصل از تمرکز دهه 1970 میلادی بر روی سبک به مثابه چیزی که در هنگام انقلاب باستان شناسی نو به سود «کارکرد انطباقی» قالبی ایستا و درجه دو به خود گرفت سرچشمه دارد. اگر قرار است که سبک مواد فرهنگی نیز نقشی فعال را بر عهده گیرند، بخشی از این نقش را می توان در قالب «جامعه شناسی» به آنها اعطا کرد. این اصل مسیر را جهت رشد مجدد سرمشق پیشین «انتشارگرایی»، این بار در قالبی نو و استنتاجی، باز می کند. 

تحلیل آماری به ویژه قطعات سفالین و اندازه گیری «بیشینه»های یک «گونه» و بر این اساس مشخص کردن و متمایز نمودن لایه های تپه یحیی از یکدیگر نیز یکی از سنگ بناهای شالوده توصیفی لمبرگ کارلوفسکی است. در این نگاه تحلیلی/آماری خام البته «کمینه»ها حداقل به شکلی موقت «بی معنا» شده و از شمار خارج می شوند. در این شکل از استنتاج، مقولات صرفاً با توجه به بیشینه ها بدست آمده و تبدیل به الگو می شوند. 

ترکیب «اصل شباهت»، «انتشارگرایی»، استنتاج متکی بر «بیشینه ها» و توجه کردن به معرف ها و عناصر برون منطقه ای، شالوده ای را می افکنند که گزارش توصیفی لمبرگ-کارلوفسکی بر مبنای آن به سمت تعمیم دهی و کلی نگری پیش می رود. این البته با سرمشق های باستان شناسی نو که جهان شمولی قوانین علمی را مبنای اصلی کار خود قلمداد می کنند هماهنگ است. 

دانیل پاتس در گزارش توصیفی خود در رابطه با هزاره سوم ق.م تپه یحیی البته راهی جز راه لمبرگ کارلوفسکی پیشه می کند. او کار خود را با برشماری تقریباً تمامی داده های مکشوفه و جای دهی آنها در «بافت»های زمانی و مکانی شان آغاز می کند. اتخاذ همین روش فی نفسه کافی ست تا نگاه او را از حیطه ای فرامحوطه ای به عرصه درون- محوطه ای بکشاند. او در این مسیر به ناچار و به مقتضای دیدگاهی که برگزیده است بر اصل «تفاوت» تمرکز می کند. او نیز در جای جای گزارش خود به مصادیقی مربوط به محوطه های دیگر اشاره می کند. با این حال در بیشتر این اشارات تفاوتی را نیز به عنوان فصل ممیز داده های تپه یحیی با آن مصادیق نام می برد. 

همچنین، از آن جایی که ناگزیر است داده های مکشوفه از این محوطه را در بافت های مکانی جای دهد، «کمینه»ها نیز همان قدر به شمار می آیند که بیشینه ها و در این بین نگاهی فراآماری سر بر می آورد. 

این ترکیب «بافت» و «پیوند»های بافتی، «کارکرد» مواد فرهنگی مبتنی بر بافت، «اصل تفاوت»، توجه به «کمینه»ها و استثناها، شالوده گزارشی را پی ریزی می کند که دارای نگاهی درون محوطه ای بوده و توصیفاتش آمادگی ورود به عرصه های ساختاری و تأویلی را دارند. چنین رویکرد جزء نگرانه ای که این «گزارش توصیفی» را صورت بخشیده است به واسطه نوع روشی است که مورد استفاده پاتس قرار گرفته است. روش، نیمه عملی یک سرمشق است. 

اینکه گزارش های پاتس و لمبرگ کارلوفسکی که بناست «توصیف» دستاوردهای یک محوطه باستانی، بدون ورود به جنبه های تبیینی و تفسیری باشند این چنین با هم متفاوت هستند، به علت تفاوت در درجه عالمانه بودن آنها نیست. این دو در بافت های فرهنگی متفاوتی رشد کرده اند و از این رو با چارچوب های ذهنی متفاوتی به فعالیت در تپه یحیی پرداخته اند. لمبرگ کارلوفسکی در امریکا رشد کرده است؛ جایی که در کنار بریتانیا پرچم دار باستان شناسی نو و انسان شناختی است. اگرچه پاتس نیز دوران بلوغ فراگیری علمی خود را در این بافت اجتماعی سپری کرد، با این حال مدت یازده سال از عمر خود را در اروپای قاره به تدریس مشغول بود. اگر اولی در فضای عمل گرایانه آنگلوساکسون به تفکر و فعالیت آزادانه پرداخته، دومی در فضایی قرار گرفته که تفکر محض و نظریه پردازی در آن مرزهای عمل را درنوردیده است. اگر آلمان همچنان پرچمدار تفکرات فلسفی روزآمد است و در پی پاسخ گویی به معضلات انسان آینده (به عنوان مثال اندیشه های هابرماس)، دانمارک و به طور کل سرزمین های شمالی اروپا نیز به راحتی پذیرای تفکرات و اندیشه های نو و عمدتاً آوان گارد در حوزه های گسترده ای چون هنر، ادبیات و انسان شناسی هستند. به هر رو تدریس در کشورهای اروپای قاره به ویژه مناطق غربی و شمالی آن چندان ساده نیست و حتی اگر در فضای انسان شناسی آنگلوساکسون نیز تربیت شده باشی باید خود را با رویکردهای پیشرو نیز منطبق سازی. تپه یحیی سنگ محک خوبی است برای به آزمون گذاشتن نحوه نگرش و فعالیت دو پژوهشگر که براساس سرمشق های متفاوت علم پردازی می کنند.


جمع بندی:

در بستر علم اثباتی قرن نوزدهم گزارش های علمی معمولاً چنان فهمیده می شد که بایستی از هرگونه تبیین و تفسیری مبرا بوده و عین توصیف دقیق حاصل از اندازه گیری و مشاهده واقعیات باشد. این نگاه آفاقی و بی غرض عالمانه البته در میان متفکران قرن بیستم نیز جایگاهی می یابد. با این حال فلاسفه قرن بیستم با استناد به دستاوردهای علوم تجربی مختلف از جمله فیزیک و نگاهی درون تاریخی افکندن به آنها این ادعای اثبات گرایانه را که گزارش های علمی می توانند و بلکه باید فاقد نگرش های تفسیری باشند و تنها باید توصیف امور واقع را شامل شوند به چالش کشیدند. 

لمبرگ کارلوفسکی در پیش درآمدی که بر گزارش پاتس(2001) می نگارد خود به این امر که گزارش های باستان شناختی نباید به توصیف صرف داده ها اکتفا کرده و باید تفاسیر نویسندگان آنها را نیز در یک یا دو فصل دربرگیرند اشاره کرده و از اصطلاح «روایت» که به کرات توسط باستان شناسان منتقد حاضر در جبهه پساروندگرایی به کار می رود استفاده می کند. قصد او از بیان این اصطلاح این است که گزارش باستان شناختی علاوه بر توصیف داده ها بایستی آنها را در روایتی تاریخی گردآورد و گذشته متعلق به محوطه مورد نظر را بار دیگر زنده گرداند. خود او در گزارش مربوط به دوره های اولیه تپه یحیی(Beale,1986) فصلی را درباره «قوم نگاری» ساکنان اولیه تپه یحیی به نگارش در می آورد. 

البته واضح است که لمبرگ کارلوفسکی دیدگاهی پسافرایندگرا در رابطه با گزارش های باستان شناختی اتخاذ نمی کند. آنچه او بیان می کند صرفاً تلاش در جهت خارج ساختن گزارش های باستان شناختی از حالت دایره المعارفی یا لغت نامه ای و تبدیل کردن آن به چیزی قابل مطالعه در مورد زندگی انسان های گذشته است. بنابراین قصد او تکمیل کردن گزارش های باستان شناختی در همان فضای آنگلوساکسونی و انسان شناختی باستان شناسی نو است و نه چیزی فراتر از آن. 

آنچه هدف این گفتار را شامل می شود چیزی فراتر از نقدهای جزیی لمبرگ-کارلوفسکی به گزارش های باستان شناختی است. در سطور پیش نشان داده شد که نفس نگارش گزارش علمی که قرار است توصیف دقیق و بی غرض امور واقع باشد خود در دام سرمشق های فراعلمی گرفتار شده است. اینکه چرا گزارش های علمی لمبرگ کارلوفسکی و پاتس که هر دو متعلق به یک محوطه است از لحاظ ساختار و نتیجه گیری تفاوت هایی با هم دارند در این اصل نهفته است که هر یک از آنها، چنانکه در نظر آمد، از یک آبشخور عالمانه متفاوت تغذیه می شدند. 

در تپه یحیی، هیچ کدام از این دو بی واسطه با داده ها مواجه نشدند. آنها به گردآوری داده ها پرداختند و هر یک با توجه به هدفی، به شکلی خاص خود داده ها را در کنار یکدیگر قرار داده اند. گزارش پاتس الزاماً تکاملیافته گزارش لمبرگ کارلوفسکی نیست و اگر پاتس نیز چارچوب های نظری و روش شناختی لمبرگ را اتخاذ می کرد گزارشی هم سان با او را ارایه می داد. آنچه در مورد هر یک از این دو پژوهشگر صدق می کند این است که یکی(لمبرگ-کارلوفسکی) باستان شناسی نو است که می خواهد از اصول باستان شناسی تاریخ فرهنگ عبور کند و دیگری(پاتس) باستان شناس نویی است که در حال گذار به سرمشق پس از نو است.

 همچنان دانشمندان بسیاری را اعتقاد بر این است که گزارش خوب و علمی گزارشی است که صرفاً توصیفی باشد و شخص نویسنده در آن دخیل نباشد. غافل از اینکه حضور دانشمند و تفسیر او، در نوک کلنگ باستان شناسانه اش قرار دارد.


سپاسگزاری

این نوشتار جهت ارایه در کلاس «باستان شناسی پیش از تاریخ ایران» دکتر حسن فاضلی نشلی در مقطع کارشناسی ارشد گروه باستان شناسی دانشگاه تهران تهیه شده است. نگارنده به عنوان یک دانشجو، از ایشان به خاطر در اختیار قرار دادن این موضوع کمال سپاس گزاری را دارد.


منابع

_ کوهن توماس س. - 1383 - ساختار انقلاب های علمی - عباس طاهری - تهران: نشر قصه

_ Beale, T.W. - 1986- Excavations at Tepe Yahya, Iran, 1967_1975: The early periods- American school of prehistoric research, Bulletin38- Cambridge, Mass: Peabody museum- Harvard University

_ Binford L. - 1962 - Archaeology as anthropology - American antiquity - 28(2): 217-225

_ Clarke D.L. - 1968 - Analythical archaeology - Methen - London

_Eda Vidali, M.L. & C.C. Lamberg Karlovsky- 1976- Prehistoric patterns around Tepe Yahya: A quantitative analysis- Journal of Near Eastern studies- 33(4): 237- 250


 Hodder, I - 1999 - The archaeological process - Blackwell - Oxford

Lamberg Karlovsky, C.C.- 1970- Excavations at Tepe Yahya, Iran, 1967_1969: Progress report 1- Pahlavi university- Shiraz

 Lamberg Karlovsky, C.C.- 1988- The intercultural style of carved Vessels- Iranica Antiqua- 23

 potts, D.T.- 2001- Excavations at Tepe Yahya, Iran, 1967_1975: The third millennium- American school of prehistoric research- Harvard university

 Potts, D.T. - 2003- Tepe Yahya, Tell Abraq and the chronology of the Bampur sequence- Iranica Antiqua- 38

 Potts, D.T. - 2004- Iranica.com/Tepe Yahya

 Sacket, J. - 1977- The meaning of style in archaeology: A general model- American antiquity- 42(3): 369-380