تبليغاتX
آرخه
حکایت مواریث من

در راستای تحریم بلاگفا این وب به آدرس زیر منتقل می شود:

arche-os.blogspot.com

این وب دیگر به روز نمی شود.

با تشکر!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط وحید عسکرپور  | 

خاورميانه سرزمين عجيبي است: جنگ، خودکشي سياسي، پرچم سوزي، فحاشي... . هيچ يک از اين ويژگي ها هم تازگي ندارد. اين منطقه در طول تاريخ يکي از ناآرامترين مناطق جهان بوده است.
تنفر از آمريکا در اين منطقه به يک عادت ترک ناپذير تبديل شده است. نمي گويم اروپا! چون اروپا و ايالات متحده تفاوتهاي بنياديني با هم دارند. ما در اين گوشه از جهان عادت کرده ايم که از آمريکا متنفر و منزجر باشيم و مدام مرگ و نابودي آن را از خدا بخواهيم. اما سرزمين مورد نفرت ما يک ويژگي نامأنوس دارد: زود از ياد مي برد، زود تغيير مي کند، به سرعت رنگ عوض مي کند، بر طبل شعارهاي انساني هم مي کوبد، با ايدئولوژي مبارزه مي کند، اما مي خواهد به سمت اتوپيايي جهاني پيش برود، خصلتي بدوي و سهلگير دارد و با همه اين احوال بر اصول مقدس خويش نيز پافشاري مي کند!
با دنبال کردن خط سير تحول کليساي اونجليکا مي توان به خوبي ماهيت امريکا را دريافت.
مطالب بالا شايد نامربوط به نظر برسد. اما وقتي صحبت از بازگشت و عدم بازگشت باشد نسبت ها نيز خود را نشان مي دهد.
يکي از مهمترين ساخته هاي دست انسان در طول زمان که باستان شناسان نيز زياد با آن سر و کار دارند و با اين حال نمي بينندش تپه هاي باستاني است. تپه هاي باستاني در خاورميانه يافت مي شوند. در اين منطقه اجدادي! به راستي چه چيزي باعث روي هم قرار گرفتن زندگي انسان ها در خاورميانه شده چنان که منجر به ايجاد اين تپه هاي مرتفع گردد؟ تپه هاي باستاني مرتفع يعني زندگي هاي انساني تل انبار شده بر روي هم. يعني بازگشت نوادگان به مکان اجداد و يعني چرخش پاشن? زندگي بر مدار صفر درجه. نگاهي به کشورهاي اطراف بياندازيد: يک مشت شيخ نشين که در آن يک شيخ بر ميليون ها انسان حکم مي راند و کرامت انساني را تا آن حد پاس مي دارد که آنها را در چراگاهي خوش آب و علف بچراند. تازه کساني هم که دم از آزادي و کرامت انساني مي زنند و با اين ديکتاتورها به مبارزه برميخيزند خود داراي انديشه هايي بس بنيادگرايانه هستند که به راحتي ميان انسان ها خط کشي کرده و انديشه هاي مخالف را به سختي بر مي تابد.
تپه هاي باستاني تنها در خاورميانه چنين ارتفاعي دارند. چون تنها در خاورميانه است که گذشت زمان بي معناست. انگار که آغاز زمين و آغاز انسان در اين بخش از جهان مدام تکرار مي شود. اينجا هرچه باشد، با تمام بخش هاي ديگر جهان غريبه است. ژن اينجا بازگشتني است. درست مانند ساکنان اين محوطه هاي باستاني که بناکردن خانه هاي خود را جز بر ويران? خانه هاي اجداد خود بر نمي تابيدند. اينجا آنسوي دنيا را که مدام و با شتاب در مسير زمان محدود زميني به پيش مي تازد نمي فهمد، همانطور که آنجا نيز اين بخش از جهان را که در آن زماني ازلي و ابدي و بدون تغيير حاکم است نمي فهمد. خاورميانه شايد قدسي ترين مکان کره زمين باشد، زيرا در آن زمان هرگز به پيش نمي رود!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:48  توسط وحید عسکرپور  | 

1. پیدایش نمادهای نوشتاری به پنج هزار سال پیش باز می گردد. هرچند ظهور آن را در ابتدا در بین النهرین (اوروک) دانسته اند، اما شواهدی از ابداع همزمان آن در چین و آمریکای مرکزی نیز مشاهده می شود. ورود انسان ها به زندگی مبتنی بر تجارت، تولید صنایع و شهرنشینی تحت لوای حکومت های متمرکز و هرمی (همچون سومر) تبعاتی را در زمینۀ اطلاعت و چگونگی مبادلۀ آن در پی داشت. شکل نخستین ابزارهای اطلاعاتی نوین که همانا مکتوبات بودند، تفاوت چندانی با تصویر ذهنی و آیکونیک نداشت (آن را هیروگلیف یا تصویرنگار نامیده اند). هرچه حوزۀ زندگی انسان ها گسترده تر شد، لزوم استفاده از خطوط انتزاعی تر یا نمادین نیز بیش از پیش نمایان شد (الفبای موجود در زبان های پیشرفتۀ امروز از این دست است). محتوای نخستین مکتوبات انسانی عبارت بود از نوع کالاهای مورد مبادله، میزان آن ها و مبدأ و مقصدشان و صبغه ای اقتصادی داشت. این شیوۀ نوین اطلاعات و مبادلۀ آن منجر به آزادی عده ای از انسان ها از شرایط اجتماعی قبیله ای و روستایی شد و آن ها را در موقعیتی برتر قرار داد. در گذر زمان پادشاهان دولت-شهرهای سومری برای مشروعیت بخشی به خود، نمادهایی نگارشی (کلمات) را برای مکتوب ساختن اسامی خود، اسامی پدران و اجدادشان، اسامی خدایان حامی شان، و نیز اسامی سرزمین ها و مردمان تحت حکومت یا دمشن شان ابداع کرده و به کار بردند. این امر مسیری دیگر را به سوی انتزاعی تر شدن نشانه های نگارشی فراروی نهاد.
2. ورود خط و نگارش به زندگی انسان ها زمینه را برای پایداری بیشتر اطلاعات و معارف فراهم کرد. از لوح حمورابی تا کتب مقدس، این سیر تطوری ادامه یافت و ابزاری شد برای انقلابیون (پیامبران) ناراضی از شرایط نوینی که همراه با شهرنشینی و حکومت های نخستین ایجاد شده و نظام های برده داری انسانی را به بار آورده بود. با این حال باید متذکر شد که خوانش، نگارش و دسترسی به متون و نوشته های مکتوب از همان ابتدا فن و هنری مهم و دشوار محسوب می شد که گروهی اندک و ممتاز از انسان ها بدان دسترسی داشتند. با ظهور کتب مقدس و گردآورندگانشان حلقۀ دسترسی به آن اطلاعات بیشتر و بیشتر شد تا آن که در زمان آخرین پیامبر الهی نوشته های قرآنی خیل کثیری از انسان ها را ترقیب به خواندن و نگارش کرده و تحولی نوین را در راه آزادسازی انسان ها و گستراندن حیطۀ زیست آن رقم زد.
3. اگر به تاریخ غرب بنگریم، مهمترین چیزی که به کمک لوتر آمد تا بدان وسیله احکام 95 گانۀ خود را در اعتراض به ستم های کلیسای کاتولیک به گوش اروپائیان برساند، ظهور صنعت چاپ در اروپا بود. صنعت چاپ باعث شد تا تولید مکتوبات به طرز بی سابقه ای افزایش یافته و زمینه را برای آزادی و رهایی اروپائیان از یوق بردگی و بندگی کلیسای کاتولیک روم فراهم کرد.
4. اما یکی از مهمترین و غرورآمیزترین جنبش های آزادی بخش خاورمیانه که در ایران عزیز خودمان شاهدش بودیم به «انقلاب مشروطه» شهرت یافته است. مهمترین ابزار مشروطه خواهان نشر و پراکنش روزنامه ها و کاغذ اخبار بود. اگر در مغرب زمین این پدیدۀ اطلاعاتی نوین ابداع نمی شد و توسط ایرانیان از فرنگ برگشته به تجربه در نمی آمد، مسلماً امروزه جنبشی چون مشروطه وجود نداشت که بتوان به عنوان یک ایرانی با فرهنگ و متمدن بدان افتخار کرد و بر مردمان خاورمیانه فخر فروخت.
5. در جریان انقلاب 1357 نیز که ایرانیان با افتخار نظام پادشاهی به تاریخ پیوسته را در راستای رسیدن به نظام حکومتی شرافتمندانه تر و مبتنی بر آزادی، استقلال و جمهوری برگرفته از آموزه های ادیان الهی که خیر و اخلاق را برای همۀ ابنای بشر می خواهند، سرنگون کردند، مهمترین ابزار انقلابی رادیو و نوار کاست بود. این پدیده ها به سختی پهلویان را متحیر کرد. آن ها نمی توانستند جریان اطلاعات را بدان گونه که خود می خواستند اداره و مهار کنند؛ خبرگزاری هایی چون «بی بی سی» از آن سوی مرزها هر شب در مساجد و میان دو نماز مغرب و عشا به گوش همۀ انقلابیون و مردم می رسید. تا آنجاکه محمد رضا پهلوی در خاطرات خود بی بی سی را عامل سرنگونی نظام خود دانست!
6. و امروز بخشی از مردم ایران که در طول سالیان دراز حضورشان با انکار مواجه شده و با القابی چون عامل غرب، قرتی، خود فروخته و... سانسور و حذف می شدند و اغلب از طیف جوانان و میانسالان هستند، بار دیگر جنبش های اجتماعی سنتی ایرانی را که به حق در خاورمیانه بی نظیر بوده و هست، در راه رسیدن به اهدافی که مد نظرشان است، ادامه می دهند. این طیف اکنون آنقدر گسترده است که دیگر ندیدن و قیچی کردنش خیلی دشوار شده، چنان که محسن رضایی در نامه ای سرگشاده بر لزوم ورود انقلاب اسلامی در عرصه های فرهنگی و اجتماعی تأکید کرده است.  در این جریان نیز پای ابزار اطلاعاتی نوینی در میان است: الف- اینترنت و فضاهای ناب ارتباطی همچون فیس بوک و توویتر؛ ب- گوشی های موبایل. جنبش اخیر بخشی از مردم ایران شاید در تمامی جهان نخستین جنبشی باشد که در آن فضاهای مجازی حضوری تعیین کننده و قطعی دارند.
7. لازم است متفکران حوزۀ علوم انسانی بیشتر در باب ابعاد رهایی بخش جدیدترین فناوری انسانی برای تبادل اطلاعات که همانا اینترنت باشد، و نقش آن در ایجاد صورت های نوین نظم اجتماعی انسانی به اندیشه بنشینند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط وحید عسکرپور  | 

رویکرد باستان شناختی هایدگری
اکنون می خواهم نشان دهم که چطور نحلۀ تفکر هایدگری می تواند به فعالیت باستان شناختی ما غنا بخشیده و بر آن مؤثر افتد. لازم به ذکر نیست که بحث زیر تنها مقدمه ای مختصر است، و باید تأکید نمود که ساختارهای این موضوعات ساده شده اند، زیرا نمی توان آن ها را مجزا کرد.
آگاهی از «سکنی گزینی» در بودن «در تاریخ»
باستان شناسی تفکری الهام گرفته از اندیشۀ هایدگری می تواند باستان شناسی را غنا بخشد، زیرا به شیوه ای خود انعکاسگر، به باستان شناسان اجازه می دهد تا بنیان های نهایی وجود انسانی مان را بفهمند و نیز بنیان های اندیشۀ انسانی مان را درک کنند. این گونه باستان شناسی به باستان شناسان مجال آگاه شدن از تفاوت هستی شناختی و وحدت هستی شناختی میان هستی و موجودات را می دهد. یعنی میان هستی (به عنوان تاریخ) و اندیشۀ انسانی ما. به عبارت دیگر این باستان شناسی معطوف به پرسش از اندیشه است. به اندیشه می اندیشد و در ارتباط با هستی گشوده است و به هستی مجال نمایان شدن در برابر پیش زمینۀ پیش قدمی متعلق به خودش را می دهد. در عین حال میان بری را ایجاد می کند که در آن هم ما به بودن موجودات نیازمندیم و هم موجودات به بودن ما یا دقیقتر، بودن اندیشۀ ما.
ساختارشکنی از متافیزیک (پساسقراطی)
در یک باستان شناسی اندیشنده هستی به عنوان بخش منفعل یا ایدۀ انفسی موجودات در نظر نمی آید. هستی ما را به اندیشه فرامی خواند. از طریق آگاهی از «سکنی گزینی» ما در هستی، این رویکرد توانایی حرکت ورای منظر پساسقراطی از هستی را به ما نشان می دهد و ما را یاری می کند تا از دوگانه های ثانویه ای چون ایده آلیسم و رئالیسم، ساختگرایی و عین گرایی، انفس و آفاق، و حال و گذشته فرا رویم و انسان محوری پساسقراطی را در هم شکنیم. این رویکرد ما را آماده می کند تا بپذیریم که این دوگانه ها در برابر این واقعیت که این هستی است که منشأ ابتدایی زمانمندی و اندیشۀ ما و نیز بنیان نهایی برای آمدن هستی در اندیشه ها و قابلیت سخنوری ما است، حکم امری حاشیه ای دارند. در چنین رویکردی آگاهی از تفاوت و وحدت میان هستی و موجودات به خوبی وجود دارد،  و اینکه «سکنی گزینی» ما در هستی پیش قراول همۀ اندیشه های پساسقراطی و انسان محورانۀ ماست. حقیقت و معنا به عنوان ظهور هستی در اندیشۀ انسان درک می شود. منطق به عنوان ابزاری برای قضاوت صحت یا عدم صحت اندیشه ها و گزاره ها ایجاد می شود. مهمترین غایت این ساختارشکنی تأکید بر تفاوت و وحدت هستی شناختی میان هستی و موجودات است، یعنی هستی بنیان فراموش شدۀ همۀ صورت های اندیشه است.
منظری دیگر از هستی
رویایی ترین چیز در مورد مصنوعات گذشته و حال این نیست که آن ها چه هستند، بلکه این است که آن ها هستند و مانند ما از منشأیی برخوردارند. این هستی آن ها است که چارچوبی را برای جهتگیری ما در جهان در اختیارمان می گذارد. این موجودات را نمی توان تنها اشیایی تفسیر کرد که در ارتباط با سوژه ای تفسیرگر قرار دارند، هستی نه تنها بنیان باستان شناسان و اندیشه های آن ها است، بلکه بنیان فرهنگ مادی نیز هست. در نتیجه بنیان توانایی ما برای الصاق معنا به دیگر موجودات نیز محسوب می شود. معنادهی به مصونوعات در زمانمندی خود ما و آن مصنوعات گردآمده و تنها وابسته به گزینش های درونی ما نیست.بنیان این زمانمندی هستی موجودات است. برای درک این نکته باید تشخیص دهیم که هستی مواد فرهنگی متعلق به گذشته منبع دانسته ها و اعمال باستان شناسان است. ما می توانیم معانی متفاوتی را به یک پدیدۀ واحد الصاق کنیم، اما نکته اینجاست که آن پدیده وجود دارد و اندیشه های ما را اشغال کرده است.
بدین ترتیب می توان گفت که تمایل باستان شناسی اندیشنده در درجۀ اول معطوف است به ظهور هستی موجودات از طریق اندیشه و توانایی کلامی ما، و نه از طریق روش شناسی. این باستان شناسی در جستجوی معانی گذشته و حال به حقیقت (الثیا) گرایش دارد و به «سکنی گزینی» ما در هستی و حقیقت، و نه به کاربردهای اجتماعی و سیاسی فرهنگ مادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:37  توسط وحید عسکرپور  | 

آنچه در اینجا می آیند ترجمه ای است از مقاله ای در باب تأثیر اندیشه های هایدگر بر رویکردی نوین در باستان شناسی. در این رویکرد تماماً بر چیز بودگی چیز و پدیداری آن در دانش باستان شناسی تمرکز می شود.

(18 تیر...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 16:3  توسط وحید عسکرپور  | 

خیلی ها مایکل جکسن را نمادی برای فرهنگ پست مدرن می دانند. خیلی ها هم جهانی سازی یا یونسکو(!) را در چشمان او می بینند! سیاهپوستی از قلب نوترین دنیای بدون سنت حاضر: آمریکا! اما او بیش از آنکه نماد یا نشانه چیزی بوده باشد، خود مخلوق همان نوترین و فرهنگ انسانی و شرایط مترتب بر آن بوده است. تعداد ترانه هایی که او سرود و اجرا کرد و در آن می شد دغدغه های بشری را در گستره ای جهانی و با شرکت همۀ آدمیان و سرزمین ها به وضوح مشاهده کرد کم نیستند. یکی از آن مشهورترین ها هم همین آهنگ فوق العادۀ سیاه یا سفید ‌Black or White است. می شود در بسیاری از ویدئوهای او نشانه هایی را متعلق به سرزمین ها و فرهنگ های متفاوت آشکارا دید. و او خود بازیگر نقش همۀ آدمیان بود. سیاه پوستی که قطعاً یک آفریقایی-امریکایی بود و در دل آرمانهای بی سنت نوترین فرهنگ انسانی و همراه با آن رشد کرد و بعدها سفید شد و اتفاقاً در همین سیاه یا سفید هم بود که سفیدی پوستش را آشکار کرد. امریکا میراث فرهنگی نوینی است برای بشریت- خوشمان بیاید از آن یا به تعبیر بعضی از مفهومش متنفر باشیم، بپرستیمش یا آن را متعلق به وجه حیوانی طبع بشر بدانیم. و مایکل یکی از آشکارترین رهبران فرهنگی این جریان جهانی بود. شاید بیخود نبود که ویدئوهایش قویترین اثر بصری را در خود نهفته داشته اند. این نوینترین فرهنگ، کاملاً بصری است: بمباران نشانه های بصری! چه می خواهد بگوید؟ شاید هیچ، بجز آنکه زندگی سراسر ساده، متغیر و سرشار از نشانه های بصری است به دنبال دیده شدن! او یوزپلنگ سیاهی بود که از پشت صحنۀ سیرک بیرون زد و انسان شد!(صحنۀ پایانی سیاه یا سفید) شاید ساده باشد: اما شاید او خیلی ساده سرنوشت انسانها را چنین می خواست؛ هرچند از بطن ویدئوهایی بسیار پرخرج! در پایان: مایکل وحشی بود! یک وحشی تمام عیار! یک انسان با روح بدوی: روح نخستینِ انسانی! خدایش پناهش! 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:58  توسط وحید عسکرپور  | 


آنچه که عموم مردم از باستانشناسی درک می کنند عبارت است از رویکردی که اعماق پنهان را مکشوف ساخته و حقیقت گذشته را نمایان می کند. اما چیزی که امروز به عنوان باستانشناسی می شناسیم و می خوانیم محصول چرخشی است که در قرن نوزده میلادی در اندیشۀ غرب به وقوع پیوست و در طی آن عتیقه گرایی جای خود را به باستان شناسی داد. قرن نوزدهم آغاز مدرنیته بود و آغاز عطف توجه به اعماق: جغرافیا در این دوره به درکی نسبت به لایه لایه بودن زمین و تسلسل زمانی آن لایه ها دست یافت. در این نگرش عمقی بود که بقایای باستانی نیز به صورت لایه های متوالی دیده شد که در طول زمان بر روی هم قرار گرفته و نشانه ای بودند برای پیشرفت زندگی انسان. نام تامسن برای باستانشناسان آشنا است. این باستانشناس قرن نوزدهمی برای نخستین بار در هنگام ایجاد موزۀ سلطنتی دانمارک آثار باستانی را در سه عصر سنگ، مفرغ و آهن جای داد و هر یک از این اعصار را پیشرفته تر از عصر پیش از خود دانست.
 پیدایش باستانشناسی یا آرکئولوژی به عنوان یک رویکرد دانشگاهی تنها یک روی سکۀ شرایط مدرن است. در عصر مدرن آرکئولوژی علاوه بر اینکه به رویکردی معرفتی تبدیل می شود، استعاره ای را نیز برای مفصل بندی کردن اندیشۀ مدرن تشکیل می دهد. این استعاره در بیشتر عرصه های مدرن ملموس و نمایان است: قسمتهای درونی بدن در پزشکی؛ مطالعۀ گرامر و دستور زبان، اقتصاد سیاسی، دیرین هستی شناسی و رویکردهایی از این دست خصلتی آرکئولوژیک دارند.
روانشناسی مدرن نیز یکی از رویکردهایی است که از همان بدو پیدایش، وام دار استعارۀ آرکئولوژیک است. زیگموند فروید را از جملۀ نخستین روانشناسان مدرن می دانند. دوران زندگی او مصادف بود با زمانی که باستانشناسی به علمی پخته تر و تخصصی تر تبدیل شده و توجه عموم را به خود جلب کرده بود. خود فروید نیز بسیار مجذوب باستان شناسی بود. او نتایج کاوشهای شلیمان را در تروی به شکلی گسترده مطالعه کرده بود و از نزدیک با روند اکتشافات باستانشناختی آرتور اوانز در ارتباط بود. او در طول چند دهه انواع و اقسام مصنوعات باستانی را گردآوری کرده و ساعتها دربارۀ آنها می اندیشید. به خصوص به پیکرکها (تندیسهای کوچک و گِلی انسانی و جانوری) علاقۀ فراوانی داشت. با این حال شمایل موجودات نیمی انسان و نیمی حیوان یا سفالینه های یونانی دارای تصویر ادیپ و پیکر اِروس اثری مستقیم بر اندیشه ها و نوشته های او داشته است.
در میان تمامی عرصه های اندیشۀ مغرب زمین که در عصر مدرن ترقی یافت، روان سنجی شاید تنها عرصه ای است که نقش بسیاری را برای ارتباط میان سطح و عمق قائل شده و به همین منظور از زبان باستان شناسی استفاده کرده است. خود فروید از «عمیق ترین لایه-های ذهن» نوشت (فروید، 1927:53). او معتقد بود که آگاهی تنها بخشی از فعالیت ذهنی است. افکار انسان ها برای همیشه در بخش آگاه ذهن باقی نمی مانند، بلکه پس از مدتی در زیر افکار نوین قرار گرفته و به عمق ناآگاهی نزول می کنند. گاهی اوقات احتمال بازگذشت افکار از سطوح پایینی ناآگاهی وجود دارد، اما در بیشتر موارد سرکوب مانع از این رجعت می شود.
فروید از منظرهای متفاوتی میان روانسنجی و باستانشناسی پیوند برقرار کرد. او بحث تحول اجتماعی را از روسو گرفت؛ بحثی که پیش از تاریخ را «کودکیِ موجود انسانی» در نظر می گیرد. با این حال او این بحث را وارونه کرده و گفت که کودکی، «پیش از تاریخِ» انسانِ بالغ است. همانطور که باستانشناسی، محوطه های پیش از تاریخی را نقب می زند تا از میان قطعات متکثر و پراکنده به واقعیت مفقود دست یابد، روانسنجی نیز در لایه های ذهن انسان نفوذ می کند تا در اعماق آشفته و نامنظم ناآگاه، به واقعیت گمشدۀ کودکی دست یابد. ناآگاه انسانها سرشار از آرکه تیپها (سرنمونها)ی فراموش شده است و استعارۀ آرکئولوژی درست در همینجا خود را از بطن روانسنجی مدرن نمایان می کند. فروید درس بزرگی را از باستانشناسی آموخت:«آنچه گم و فراموش شده، می تواند بار دیگر نمایان و زنده شود». 
ارتباط او با باستانشناسی از دهۀ 1890 میلادی بیشتر شد. در آن سالها او با لوویLowy، باستانشناس کلاسیک آشنا شده و از طریق او مجموعه ای از پیکرکها را مطالعه کرد. به نظر می رسد که آرکئولوژی برای او نیز مانند بسیاری از مردم حکم امنیتی هستی شناختی داشته است؛ عرصه ای که باعث می شود منشأ و سرچشمۀ هستی بار دیگر از فراموشی به در آیند.
با این حال فروید در ابتدا چنین اندیشید که روانسنجی از لحاظ زنده ساختن حقیقت مرده بر باستانشناسی ارجحیت دارد. چنانکه آنچه در باستانشناسی قطعه قطعه و شکسته و ناقص است، در ذهن انسان کامل و دست نخورده برجای می ماند. او خود مثال کاوشگری را زد که در ویرانه های شهری رومی سرگرم کار است (فروید، 1930). به زعم فروید آن کاوشگر با واقعیتی متفاوت مواجه است. هیچ چیز آنگونه که در دوران باستان بوده نیست. برعکس یک روانسنج با افکاری مواجه است که به طور دست نخورده از ناآگاه به در می آیند. او بعدها این عقیدۀ خود را اصلاح کرد؛ این بار در اثر تجربیاتی که از روانسنجی به دست آورد. فروید با انجام آزمایشات و مطالعات روانشناختی متعدد به این نتیجه رسید که در روانسنجی نیز مانند باستان شناسی اشیا و مصنوعات ذهنی در هنگام کاوش مجدد آسیب می بینند. اینجاست که بار دیگر او را در نزدیکی باستانشناسان می یابیم. در مجموع نیز به باور او ساختار ذهن از طریق فرایند لایه گذاری و انباشت لایه ها (ناآگاه، نیمه آگاه، آگاه) شکل می گیرد.
بدین ترتیب مشاهده می شود که آرکئولوژی (باستان شناسی) در عصر مدرن غرب (قرن نوزدهم) نه تنها رویکردی دانشگاهی به حساب می آید، بلکه استعاره ای است که اندیشمندان رویکردهای دیگر را بر آن می دارد تا اندیشه ها و گفتارهای خویش را در قالب آن چارچوب بخشند. به عبارت بهتر، اندیشۀ مدرن بدون وجود نگرش ژرفانگر آرکئولوژیک غیر قابل تصور است. چنان که نه تنها دستاوردهای رویکرد باستانشناسی برای متفکران دیگر حوزه های فرهنگی غرب از اهمیت و اعتبار بسیاری برخوردار می شود، بلکه همانطور که در مورد فروید از نظر گذشت و در مورد فوکو نیز چنین است، روش ها و شبوه های عمل آرکئولوژیک نیز در بیان اندیشه ها و مفصل بندی مفاهیم، به آن ها یاری رسانده و می رساند. از همین رو هم هست که ذات مدرنیته با جستجو به دنبال سرچشمه های هر چیزی پیوند خورده است.
ارجاعات:
Freud, S., 1927, The ego and the Id, London; Hogarth press
Freud, S., 1930, Civilization and its discontents, London; Hogarth press
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:13  توسط وحید عسکرپور  | 

تا حالا به این فکر کردید که اگر یک روزی انسانها از صحنۀ کرۀ زمین محو بشوند پس از گذشت سالها چه بلایی سر همۀ آن چیزهایی که ساخته اند می آید؟ «ژان زالاسویچ» جغرافی-دان دانشگاه لیستر انگلستان به این موضوع فکر کرده و حتی کتابی هم در همین رابطه با عنوان «انسان ها چه ردپایی را بر سنگها رها خواهند کرد؟» نوشته که توسط دانشگاه اکسفورد نیز منتشر شده است. امروزه دیرین شناسان با اشتیاقی فراوان به دنبال فسیلهای باقی مانده از میلیونها سال پیش می گردند تا بتوانند زندگی موجوداتی را که به کلی منقرض شده و مدتهای بسیار زیادی است که دیگر بر روی کرۀ زمین زندگی نمی کنند به نحوی روایت کنند. اما در مورد موجودات انسانی چه؟
 زالاسویچ در کتاب خود از منظر یک بیگانۀ فضایی به این قضیه نگاه کرده است. این بیگانۀ فضایی یک جغرافی دان است که برای انجام پژوهشهایی به کرۀ زمین آمده و اکنون نیز در یکصد میلیون سال بعد هستیم؛ هیچ انسانی در زمین زندگی نمی کند! آن بیگانه و همکارانش به روایت داستانی دربارۀ حرکت و دگرگونی قارهها، بالا و پایین رفتن آب اقیانوسها، و اعصار یخ-بندان می پردازند و به شواهدی از زندگی برمی خورند که میلیونها سال به عقب بازمی گردد. آن پژوهشگران رفته رفته با دوره های دگرگونی زمین، ظهور نظامهای بومی تازه و گسترده، و فجایع طبیعی مقطعی آشنا می شوند. اما پس از مدتی چیزی کاملاً متفاوت  بر روی لایۀ نازکی از سنگ آنها را شگفت زده می کند: نشانه ای فوق العاده از دگرگونی های آب و هوایی، انقراضها و جابه-جایی های گستردۀ حیات وحش در اطراف و اکناف زمین. در جریان این سفر، رمزگشایی از نشانه های موجود در سنگها آنها را با بقایای فسیلی شهرها، و در نهایت با استخوانهای فسیل-شدۀ سازندگان آنها که مدتهاست مرده اند آشنا می کند.
 دکتر زالاسویچ می گوید:« از منظر یکصد میلیون سال بعد - یک جغرافیدان- فرمانروایی انسانها بر روی زمین خیلی کوتاه به نظر می رسد: ما خیلی پیشتر از آمدن آنها خواهیم مرد. با این حال چه ردپایی از خودمان بر روی سنگها برجای خواهیم گذاشت؟ چه بر سر شهرهای بزرگ، راهها، تونلها، اتومبیلها و لیوانهای پلاستیکی ما در آینده ای دور خواهد ماند؟ چه فسیل هایی را پشت سر خویش رها خواهیم کرد؟ مطالعۀ من نشان می دهد که چگونه دانشمندان نشانه های حک شده بر روی سنگها را برای درک گذشته، آب و هوا و چشم اندازها و ماهیت مخلوقات ساکن در آن، در کنار هم قرار می دهند. لایۀ نازکی از لجن در اینجا و ردپایی از خزیدن یک کرم در آنجا، نشانه¬هایی بسیار ظریف هستند که خواندنشان بسیار دشوار است. اما با چنین نشانه هایی است که جغرافیدانان آینده- چه یک موش ابر تکامل یافته باشد یا یک بازدیدکنندۀ بیگانه- داستان ما را نشان خواهند داد. مطالعۀ من بدین بحث می پردازد که کدام یک از بخش های ساختار ما ممکن است از خود اثری برجای گذارد و پژوهشگران آینده در مورد ما و اثراتی که بر روی محیط گذاشته ایم به چه چیزهایی دست خواهند یافت؟ نگریستن به آینده های دور هشداری است برای اکنون ما: فعالیتهای ما ردپاهای معناداری را برجای خواهند گذاشت که هرگز چاپلوسی ما را نخواهند کرد! برای مهار کردن فعالیتهامان چندان هم دیر نیست. هیچیک از ما دوست نداریم که پژوهشگران آینده لقب «نخستی های دوپای بی¬نهایت احمق و به طرز بهت آوری باهوش» را بر ما اطلاق کنند!
 باید افزود که زندگی انسانها بر روی کرۀ زمین با توجه به قدمت چهار و نیم میلیارد سالۀ آن مدت زمانی بسیار بسیار ناچیز را شامل می شود. بدین ترتیب که اگر قدمت کرۀ زمین را شصت دقیقه فرض کنیم، مدت زمان حضور گونۀ هومو (انسان) چیزی در حدود کمتر از دو دقیقه، و مدت زمان حضور هوموساپینس ساپینس (انسان به اصطلاح هوشمند- یعنی خود ما!) کمتر از چند ثانیه است! اینکه ما امروز در اوج فناوری به سر می بریم و نقاطی از فضا را نیز به تسخیر خود درآورده ایم، با توجه به این دورۀ زمانی کوتاه مدت به چشم بر هم زدنی هم نمی ماند. اگر به هشدارهای اشخاصی چون دکتر زالاسویچ گوش نسپاریم، حضور گونۀ هومو هم بر روی زمین می تواند مانند یک چشم برهم زدن باشد!
حدود ده هزار سال از آغاز بنیان های تمدن انسان (یکجانشینی و اهلی سازی جانوران و گیاهان) می گذرد و شاید باور کردنی به نظر نرسد، اما در طی این مدت کرۀ زمین نسبت به ادوار گذشتۀ خود در آرامترین حالت ممکن به سر می برد. اما هیچ کس نمی داند این آرامش عجیب در چه هنگام به پایان خواهد رسید. افزایش میزان سونامی ها، ذوب بی سابقۀ کوه های یخی جنوبگان قاره و فجایع طبیعی این چنینی در طی یکی دو دهۀ گذشته می تواند برای ما زنگ خطری باشد تا بیش از حد به هوش و نبوغ سرشار خود نبالیم و تا پیش از آنکه تنها ردی از ما بر زمین برجای ماند از این خواب نیمروز زمستانی برخیزیم (هرچند خوابی فرح بخش باشد!). ما آنقدرها میهمان زمین نبوده ایم که بخواهیم در هر شرایطی خود را ابدی فرض کنیم. پس بهتر است بگذاریم طبیعت کار خود را بکند و با حماقتهای «فرهنگی/تمدنی»، زمان رسیدن خود را به پرتگاه انقراض به پیش نیاندازیم! خوب است بدانیم در طول حیات زمین، از ابتدا تاکنون، بیش از 99 درصد گونه ها منقرض شده و اکنون تنها فسیلهایی از آنها برجای مانده است. شاید علم به این موضوع ما هوشمندان را کمی مراقب اعمال خود سازد!
                                                                               براساس sciencedaily.com 5 اکتبر 2008

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:42  توسط وحید عسکرپور  | 

هر روز صبح زود، زمانی که خورشید در افق پدیدار می شود و دریا آرام می گیرد، مردی میانسال و تنها در ساحل پدیدار می شود و دوان دوان در امتداد خط ساحلی پیش میرود. در طول مسیر مدام خم و راست شده و دست خود را به سمت دریا دراز میکند. او ورزش نمیکند؛ سرگرم انجام کاری مهمتر است: او با اشتیاقی فراوان ستاره های دریایی افتاده در خشکی و اسیر در میان شنها را بار دیگر به دریا پرتاب میکند تا بتوانند بیشتر زنده بمانند. در واقع او روند طبیعی زیست را با روند فرهنگی خود خنثی میکند. روزی مردی از او پرسید چرا چنین میکند؟ او پاسخ داد «تا اینکه ستاره¬های دریایی از مرگ نجات یابند». با تعجب از او پرسید:«مگر تو میتوانی همۀ ستاره های افتاده در ساحلی را که تا کیلومترها ادامه دارد هر روز نجات بدهی؟» جوابی نداشت جز آنکه بگوید«نه!» و به کار خود ادامه دهد.
 انسانی تنها در اوج مدرنیته به دنبال ستاره های دریاییِ به خشکی نشسته راه می افتد تا آنها را از مرگ حتمی نجات دهد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط وحید عسکرپور  | 

هیچ موجود زنده ای نیست که بی نیاز از سرپناه و آشیان باشد. خانه مفهوم ناآشنایی برای انسان ها نیست؛ هرچند ممکن است چنان بدیهی فرض شود که پدیداری اش به چشم نیاید. انسان نیز موجودی «خانه نشین » است! بدین معنا که بدون استفاده از فضاهای محصور و بستۀ طبیعی یا ایجاد مصنوعی آنها قادر به زندگی نیست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:22  توسط وحید عسکرپور  |